مرگ یک ناسیونالیست!
زمانی خودم رو یک نیروی سیاسی و حزبی رادیکال ناسیونالیست (چه خیالاتی) می دونستم،و با توجه به تمام کمی و کاستی ها و اشکالات مدیریتی و دزدی گرگی ها و تمام چیزهایی که می دونید،چشم هام رو می بستم می گفتم جایی بدون مشکل نیست و باید موند و درستی می شه!این روند و باورها تا مدت ها ادامه داشت و تماما سعی می کردیم روح ناسیوننالیستیک رو حفظ کنیم،باور بر این بود که ناسیونالیست به وطنش ایمان و باور داره و نه بر افراد حاکم!زمانی رفتنم به خارج رو جز برای درس خوندن و دوباره برگشتن نمی دیدم و برگشتن موندن در اینجا رو می خواستم تا بیام و کار کنم...........باور کنید فرد بسیار قویی در اعتقادات سیاسی خودم بودم و هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که تغییری ایجاد بشه اما....امان از اما....هرچی بیشتر زمان جلو می ره بیشتر حالت تحوع بهم دست می ده!از این لجنزاری که توش هستیم!بقول معروف isheep شدیم و هیچی به هیچی!متاسفانه آدم حتی این جا رو هم برای ابراز عقیدش امن نمی دونه!البته نیازی هم نیست،فکر کنم همه عمق فاجعه رو پی برده باشیم.
نماز جمعه رو پخش می کنه و این مردک صدیقی با اون قیافش داره حرف می زده!فحش زیر و بالاش رو می گیرم و بابا می گه نگو،این آدم خوبیه!می گم کسی که بردنش اون بالا تا براشون حرف بزنه،کسی که بوی گند رو داره حس می کنه و می بینه که بهتر نمی شه و داره خراب تر می شه و غیر چرت و پرت های پروپاگاندایی و تکراری چیزه دیگه ای نمی گه ادم خوبی نیست!آدم خوب چگوارا بود که بلند شد!آدم خوب همین واسلاو هاول مرحوم و لخ والسا بودن که واستادن برای مردمشون!آدم خوب گورباچف بود که کار درست رو کرد و تمومش کرد،کسی که می بینه دارن سر مردمش چی میارن،جوونا،پیرا،بازنشسته ها و مثل گوسفند و یا بهرته بگم کبک سرش رو کرده زیر برف و چیزی نمی گه بابا جان آدم خوبی نیست!
توی این 4 5 سال تدریس زبان شاگردهایه زیادی رو براشون بالای منبر می رفتم راجب اونور و این که یکی تو فرودگاه منتظرتون نیست و باید برید ظرف بشورید و همه چی رو از اول بسازید و سختی و هیچ ها کشور آدم نمی شه و این خزعبلیات!اما این می خوام برم!نمی خواهم دیپلمات شم یا سفیر کبیر....می خواهم برم دانشگاه انور درسی که دوست دارم رو بخونم!دانشگاهی که ملاک ورودش انگیزه ی شماست،نه درصد فلان درسی که توی تمام دانشگاه های دنیا منسوخ شده!(ساختار اتقلاب چارلز تیلی)دانشگاهی که برای شما ارزش قائلند،می تونی با استادت که با سواده و به خودش اجازه ی ورود به رشته های غیر تخصصش رو نمی ده صحبت کنی و راهنماییت کنه،می خواهم برم اونجا توی دوتا اتاق کوچیک با سامی،برم دانشگاه و بعد برم ظرف بشورم!ظرف شستن تازه خیلی اشرافیه!می خواهم برم جایی که استرس اجتماعی نداشته باشی!جایی که مثلا ما مسلمونا نباشیم و بخواهیم افراد رو بر اساس کار پدراشون طبقه بندی کنیم و یکی رو در شعن خودمون ندونیم!جایی که وقتی چراغ برای ماشین ها قرمزه بتونی چشمات رو ببندی و از روی خط رد شی و نخواهی تمام حواست رو جمع کنی و از بین ماشینا لایی بری!جایی که ترس نداشته باشی که اگر اینترنت ملی بشه دیگه هیچ گ.و.ه.ی نمی شه خورد و گیر کردی و هروقت خواستی بری توی سایتای اجتماعی با دوستایه واقعیت سوشیالایز کنی و بعدش بری اخبار رو از هر خبرگزاری که خواستی بخونی و هرجا که رفتی به دیوار آقایون برخورد نکنی!
توی خبرنگاری تلوزیونی برای یک بورس دولتی انگلیس اقددام کردم و از اون ورم روابط بین الملل برای چند تا دانشگاه رنک بالای چین!دعا کنید ما زودتر بپریم و بعدش شما و تو اون و اونها و اگر ااووننههاییی که باید برن رفتن و از شرشون راحت شدیم،شاید همه دوباره برگشتیم!
پ.ن.ببخشید طولای شد..این مطلب قدیمی رو حتما بخونید خیلی بی ارتباط نیست با موضوع-روزی که امیرکبیر گریست
درباره ی سامی
از این وضعیت یک ماه پیش خودم خیلی متنفرم!پام اندکی لغزیده بود و شل شده بودم و حرفایه خیلی بدی بهش زدم!رکیک و اینا نه!درون مایش بد بود.....توی مرکز مشاوره ی دانشگاه که رفت بیرون تا من با خانومه صحبت کنم،کلامی حرف نزدم و مشاور فقط حرف زد و من سر تکون دادم و چهره ی زیبا و مظلومش می اومد جلوی چشم،در عرض 10 دقیقه تمام مزخرفاتی که چند شب قبل بهش گفته بودم رو فراموش کردم و راه درست رو دوبار پیدا کرددم،کلاسم رو نرفتم چون می خواستم کنارش باشم و از همون جا سوار تاکسی شدیم و رفتیم ناهار بخوریم!در طول مدت به چشای مشکی و زیباش خیره شده بودم و صدای گریه چند روز پیشش توی خیابون پیچید توی گوشم و اشک اومد گوشه ی چشم اما اون خیلی خوبه..خیلی بخشندست،خیلی خیلی. و دستش رو توی دستم فشار می دادم و بهش می گفتم مقنعه خیلی بهت میاد!اونم فهمید که دوباره مثل قبل شدم.امیدوارم هیچ وقت دیگه اینجوری نشم و می دونم که دیگه نمی شم.الان اوضاع خیلی عالیه.
چند روز پیش که داشتم میومدم مشهد توی راه آهن با مامان حرف زدم و اون رو راضی کردم!مامان راضی شه 60 درصد کار تمومه!چون اگر بابا راضی شه و مامان نه،بابا رو هم بر می گردونه!فعلا نصف کار حل شده و جفتی خیلی خوشحالیم،قرارمون برای بعد کنکور ارشده انشالاه...
حالا که بحث اونه بگم که از اسم هایی که بهم می گه رودر رو و توی اسمس هاش اندازه ی کهکشان راه شیری خر کیف می شم،خیلی شیرین و دوست داشتنی صدام می کنه!قلمبه ی من،مخمل، تپلی، الان که کچل کردیم ایکیوسان من و ....البته مت هم کم نمی ذاریم
به رسم قدیم،شهر نوشت:
هر که را در دل نباشد عشق یار..................بهر او پالان و افساری بیار
واعظی پرسید از فرزند خویش/هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟!
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق/هم عبادت هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهر ما/یک مسلمان هست ان هم ارمنیست
خاطرات معلمی،زبان!
3 4 سال پیش که تازه شروع کرده بودم با تدریس زبان در سطح باقالیه خودمون،کلاسی داشتم تقریبا پر جمعیت و از اونواع اقسام افراد می شد پیدا کرد سر اون کلاس!به دلیل تعداد زیاد معمولا تکلیف گرفتن و یک به یک بررسی کردن کار سختیه لذا گفتیم تکالیف رو مجازی کنیم!در همین راستا ایمیل ام رو به تموم بچه ها دادم و گفتم رایتینگشون رو برام بفرستن!از اونجایی که هر روز ایمیلم رو چک می کردم هر بار که می رفتم چند نفر فرستاده بودن و می خوندم و تصحیح می کردم!حالا چطور!
در بالا شروع می کردم کهDear Mr/Ms فلان!از اینکه کار رو فرستادین تشکر می کنم و چند نکته راجبش بهشون می گفتم و تصحیح رو توی متن اصلی خودشون با یه رنگ دیگه می نوشتم!حلاصه هر 20 تا اومد و تصحیح شد!
جلسه ی بعد رفتم موسسه یهو دیدم یکی از خانوم های کلاس که مذهبی تر هم بود دم در کلاس واستاده و دستاش به پهلوشه و حسابی عصبی!گفتم حتما باز بحث توی کلاس پیش اومده اومده گله!
آقا ما رفتیم نزدیک این یهو منفجر شد!آقا شما خجالت نمی کشی!شما مثلا معلمی،مردم اعتماد می کنن بچه هاشون رو می فرستن زیر دست شما،اسم خودت رو گذاشتی آدم با فرهنگ و ...... من کجا عزیز شما بودم!کجا سر کلاس رفتاری کردم که شما فکر کنی من برای شما یا شما برای من عزیز هستید!من به شما نگاه نمی کردم وقتی می حرفیدم و قص الا هذا!در همین حین سوپروایزر موسسه اومد و با شنیدن حرفا یه نگاه چپی به من کرد که گفتم قرارداد کنسل شد رفت!بعد گفت خانوم اروم باشید و برام توضیح بدید پی شده!
دختره شروع کرد که آقا(من) ایملشون رو داده بودن برایشون رایتینگ بفرستیم و تصحیح کنن!امروز صبح که چک کردم دیدم بهم جواب دادن Dear Ms. felan!شما غلط کردی که من عزیزتم!یهو سوپروایزر زد زیر خنده! دختره عصبانی تر شد و داد زد شما هم ازش حمایت می کنی،این رئیس ما خانوم رو برد توی دفترش و براش توضیح داد که آدم حسابی انگلیسی زبان ها وقتی نامه می نویسن،چه برای دوست چه برای دشمن می نویسن دییِر!حالا می خواهد طرف هیتلر باشه که میشه Dear Mr Hitler یا برای استادشون Dear Prof. و این قاعدست و کسی به کسی چشم نداره!
سوپروایرز گفت اول باور نمی کرد اما چند تا نمونه که نشونش دادم داشت از خجالت حالش بد می شد و نزدیک بود سکته کنه و زد زیر گریه که آبروم رفت !و در نهایت کلا از اون موسسه رفت و فقط یه ایمیل به من زد که sorry و دیگه ندیدمش!اما همین باعث چندین جلسه خنده توی دفتر اساتید برای ما شد و خیلی باحال بود!من که خودم رو خیس کرده بودم که چکار کردم که این طور شاکی شده
محبوب من
خوب شاید عنوان این مطلب یکم ادم رو گول بزنه....
یکی از جاهایی که بسیار به من آرامش می ده و احساس خوبی می کنم اونجا ،کتاب فروشی هست و همیشه توی مسیر رفت و آمدم به سر کار همیشه مثل این بچه ها پشت ویترین هاشون وا میستم و چند دقیقه کتابها رو نگاه می کنم.
و از بقیه ی کتاب فروشی ها ویژه تر کتاب فروشی صدرا و دوستام جناب علیپور می باشد که هر دفعه می رم کم کم یک ساعت اونجا هستم و از بین اون همه کتاب ها و مخصوصا آرشیو کتاب های قدیمیش چند تا زیر خاکی پیدا می کنم و میام خونه و مقدار خیلی زیادی از حق تدریس کلاس ها رو اونجا خرج می کنم!حقیقتا انتخاب کتاب اونجا خیلی سخته تز بین اون همه کارای ناب!همیشه 10 12 تارو انتخاب می کنم و بعد با سبک سنگین کردن عوامل مختلف 4 5 تاشون رو می گیرم!
وقتی که اونجام و بین قفسه ها قدم می زنم حس عجیب و خوبی بهم دست می ده،عنوان کتاب ها رو می خونم و با خودم راجب موضوعات مختلفی که اونجا راجبشون کتاب هست فکر می کنم ... و خیلی وقت ها هم با خود آقای علیپور راجب کتاب ها و دست دو و قدیمی هایی که خریده صحبت می کنیم و تبادل نظر و تجربه و همین پریشب گفتم اون همه رمان و کتاب انگلیسی و فرانست رو جمع کن بیا دانشکده بچین خیلی هاش رو می برن جایه اینکه اینجا خاک بخورن علل خصوص اون تاریخ تمدن ویل دورانت فرانسویت رو که 15 جلده،اما خوب روحه ی مخصوص به خودش رو داره!
طبق معمول آخرین سفارشم اینکه که الکساندر دومای نایاب اومد زیر دستت برام نگه دار و با پلاستیکی پر از کتاب روانه ی خونه می شم!و همیشه توی راه خونه با خودم فکر می کنم که اگر من یه کتابفروشی داشتم شاید هیچ وقت راضی به فروش حتی یکدونه از کتاب ها نمی شدم
دلیل این مطلب ادای دینی بود به دوستی عزیز!اگر اهل کتاب هستید و دنبال کار های نایاب هستید حتما به کتاب فروشی صدرا واقع در خیابان ابوذر سری بزنید!پشیمون نمی شید
← صفحه بعد
نظرات ()
